خبرگزاری فارس_ مازندران| در یکی از کوچههای مازندران خانهای است که دیوارهایش با آجرهایی از خاطره ساخته شدهاند، خانهای که بوی خاکریز میدهد، صدای دعاهای شب عملیات در آن هنوز میپیچد و سکوتش پر از حرف است.
در این خانه مردی زندگی میکند که سالهاست زمان برایش متوقف شده است؛ همان روزی که در عملیات کربلای ۱۰ ترکش خمپارهای مسیر زندگیاش را تغییر داد و از آن روز، ساعت زندگیاش دیگر جلو نرفته است.
شعبان علیپور جانباز ۷۰ درصد مازندرانی در اتاقی زندگی میکند که بوی خاکریز و زمزمهی دعاهای شب عملیات را در خود حفظ کرده است، لباس رزمش، مقابل چشمانش است گویی هنوز منتظر فرمانی است برای رفتن...
قاب عکسهای شهدا با نگاههایی که از دیوارها عبور میکنند به اتاق معنا میبخشند. اینجا همه چیز زنده است، حتی سکوت...
نوجوانی که دلش هوای جبهه کرد
شعبان علیپور جانباز دفاعمقدس از خطه سرسبز مازندران در گفتوگو با خبرنگار فارس، درباره روزها و روند زندگیاش میگوید، زمان برایم در ۶ دیماه ۱۳۶۶ متوقف شده؛ همان روزی که در عملیات کربلای ۱۰ بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شدم و از آن روز، ساعت زندگیام دیگر جلو نرفته است.
بهار ۱۳۶۶ مثل خیلی از نوجوانهای آن روزها دلم هوای جبهه کرد، با وجود مخالفتهای خانواده تصمیمم را گرفته بودم.
هنوز به سن قانونی نرسیده بودم اما با دستکاری شناسنامه و التماس به خانواده، خودم را به خط مقدم رساندم.
کیفی که بعد از ۲۰ سال به دست صاحبش رسید
با دوستم مجید یکی از همرزمانم قرار گذاشتم از قبل وسایل را به خانهاش بردم و جایی از اتاق پنهان کردیم، خانواده مجید که مخالف رفتنش بودند، کیف وسایلم را با خودشان به روستا بردند تا مانع اعزاممان شوند.
این جانباز دفاعمقدس بیان میکند، خانواده دوستم تصور میکردند کیف برای مجید است و به خیال اینکه مانع رفتنش شوند کیف را با خودشان به روستا بردند و من هم به خیال اینکه کیف وسایلم همراه دوستم است راهی منطقه شدم.
تازه در مسیر بودیم که از مجید درباره وسایل پرسیدم و فهمیدم وسایلم جا ماند؛ نکته جالب اینکه ۲۰ سال بعد خاله مجید کیف را پیدا کرد و به من برگرداند؛ کیفی با خاطراتی که تا ابد زنده میماند.
قایقران لشکر ۲۵ کربلا
آقای علیپور گذری به روزهای دفاع مقدس زد و زمانیکه در یگان دریایی لشکر ۲۵ کربلا قایقران بود و به یاد آن روزها هنوز هم در فضای مجازی صبحگاه نظامی برگزار میکند.
میگوید؛ هر روز را با نام یک شهید آغاز میکنم انگار هنوز در پادگان هستم و از سال ۱۳۶۹ هم دیدار با جانبازان را آغاز کردیم و بعدها به خدمت خانوادههای شهدا رسیدم و با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران محفلهایی شکل گرفت که حال و هوای جبهه را برای زنده نگه میدارند.
معجزههایی از جنس شهدا
در ذهنم خاطراتی از لحظات معنوی دارم برای نمونه روزی که مادر یکی از همرزمانم شهیدم که در بیمارستان بستری بود، رفتیم، وقتی به ملاقاتش رفتیم، با وجود ضعف جسمی، گفته بود: «رضا گفته بود فردا رفقایم میآیند. منتظرتان بودم...» این چیزی جز معجزه نیست...
یلدای خونین؛ شبی که انارها سرختر از خون رفیق شدند
خاطره آن شب یلدا هیچگاه از ذهنم پاک نمیشود؛ شبی که طعم انار با بوی خون آمیخته شد و نام مهدی برای همیشه در دلها ماند.
مهدی تیرخطیر یکی از دوستانم بهدلیل جراحات عملیات کربلای چهار، اجازه حضور در عملیات جدید را نداشت و به همین خاطر آرام و قرار نداشت و حس میکرد از قافله جا مانده است، برای آرامش دلش با لبخند به او گفتم: «تو اولین شهید گردان صاحبالزمان(عج) هستی.»
مهدی به حرفم خندید اما انگار تقدیر حرفم را جدی گرفته بود، لحظاتی بعد، حمله دشمن آغاز شد و ترکشها به خودرویی اصابت کردند که حامل انار برای شب یلدا بود؛ انارهایی که قرار بود کام رزمندگان را شیرین کنند اما حالا با خون مهدی سرختر شده بودند. مهدی همانجا به شهادت رسید...
از آن زمان به بعد یلدا برایم رنگ دیگری دارد، دیگر شب چله را با جشن و خنده نمیگذرانم؛ هر سال شب یلدا را کنار مزار مهدی میگذرانم برایم نه فقط یادآوری یک دوست، بلکه تجدید عهدی است با همه شهیدانی که شبهای سرد را با گرمای ایمان روشن کردند.
خانهای پر از شهدا
اتاقم پر از تصاویر شهدا است، لباس رزمم روبهروی این تصاویر، هنوز آماده عملیاتم و من به خودم تذکر میدهم و باید بدانم شهدا زنده هستند و هر لحظه حضورشان را حس میکنم.
این جانباز دفاع مقدس در جنگ هشت ساله ادامه میدهد: در دیدار با خانوادههای شهدا انرژی خاصی دریافت میکنم؛ حسی که در هر خانهای تجربه میکنم در خانه دیگر متفاوت است از شهرهای مختلف مازندران گرفته حتی در استانهایی مثل گیلان، سمنان، گلستان و مشهد...
آرزوی ماندن در نوجوانی
این رزمنده خاطرنشان میکند، در دلم مرور میکنم کاش در همان سن نوجوانی و آرمانهای آن بمانم و اگر این گونه باشم میتوانم ادعا کنم که شهیدگونه زندگی کردم.
مرور خاطرات شهدا برایم نه فقط یادآوری گذشته بلکه برکت امروز است و باور دارم شهدا هنوز از کشور محافظت میکنند و دست غیبشان همیشه همراه ملت است.
به گزارش فارس، خانهاش فقط یک اتاق ساده نیست؛ پناهگاهی است برای خاطراتی که از دل خاکریزها آمدهاند، او نه تنها جانباز جنگ است، بلکه راوی زندهی نسلی است که با ایمان، ایثار و عشق به وطن، تاریخ را ساختند و روایتش یادآور این حقیقت است که شهدا زندهاند و هنوز هم در قلب خانهها، کوچهها و خاطرهها نفس میکشند.
#جنگ
#دفاعمقدس
#شهید
#حماسه
#مقاومت
#جانباز_دفاع_مقدس
#کربلای۱۰
#روایت_ایثار
#خانه_خاکریز
#یادگاران_جنگ
#مازندران_قهرمان
انارهایی که سرختر از خون رفیق شدند


0 نظر